تبليغاتX
به وبلاگ دانشجویان مدیریت بازرگانی ارومیه خوش آمدید
دانشجويان مديريت بازرگاني دانشگاه اروميه - تلخ و شیرین

سلام حالتون چطوره؟ یک خاطره دارم که با تمام تلخی هاش شیرین بود. اواخر پارسال(1386) راستش به خاطر یک سری مشکلات حسابی از دست خودم ناراحت و کلافه بودم .اون روز چهارشنبه بود و من ساعت 18_20 کلاس داشتم که استاد کلاس رو ساعت 19:05 تمام کرد بعد کلاس رفتم تا کتاب تفسیر موضوعی رو
از کتاب فروشی 81 بخرم کتاب فروشی داشت تعطیل می شد حتی چراغ های داخل رو خاموش کردند اما بادیدن من جلوی درب چراغ ها دوباره روشن شدند وقتی وارد
کتاب فروشی شدم انگار همه چیز یادم رفته بود دوروبرم رو نگاه کردم اما چیزی یادم
نیومد کاملا گیج و منگ بودم به ناچار دست خالی برگشتم.قیافه ی عصبانی خانم فروشنده
در مقابل این حرکت انتحاری من واقعا دیدنی بود اصلا دلم نمی خواد فکر کنم دوست داشت اون لحظه با من چه کار کنه...
وقتی می خواستم سوار سرویس بشم اشتباها سوار سرویس های ایثار شدم
جالب اینجاست که حتی در مسیر راه هم متوجه اشتباهم نشدم همش با خودم
کلنجار می رفتم که آخه واسه چی رفتم داخل کتاب فروشی؟
تا اینکه به خوابگاه ایثار رسیدیم که یکهو به خودم اومدم که ای داد بیداد من کجام؟
اینجا کجاست؟ تازه اونجا بود که فهمیدم کتاب تفسیر موضوعی می خواستم
فهمیدم که اشتباهی سوار سرویس ایثار شدم...
وقتی راننده قضیه رو فهمید اول یک نگاه عاقل اندر خل و چل به من انداخت و بعد
از خندیدن گفت: بشین تا سه راه دخانیات برسونمت.
در بین راه هم کلی از زندگی خانوادگیش و مشکلاتش واسم تعریف کرد تا به من
بگه که همه ی مشکلات فقط برای تو نیست! چند تا هم نصیحت راجع به آینده داشت
که سعی می کنم بهش عمل کنم...
آدم جالبی بود ازش خوشم اومد. وقتی رسیدیم یک تشکر ترکی کردم و پیاده شدم.
مجبورشدم تا نازلو یک تاکسی دربست بگیرم.
نمی دونم نظرتون بعد از خوندن این خاطره راجع به من چیه؟(البته حدسش زیاد هم
سخت نیست)اما اون ماجرا باعث شده بود که تموم غم و غصه هام رو فراموش کنم.
حالا هم هر وقت یادش می افتم حسابی خنده ام می گیره...!
از شما هم ممنونم که وقت گرانبها تون رو به خوندن خاطره ی من اختصاص دادید

نوشته شده توسط گروه مدیریت در دوشنبه 1387/02/30 ساعت 16:21 | لینک ثابت |
لطفا با نظرات خود ما را در پر بار كردن وبلاگ ياري كنيد